
خاکی که مرا دوباره به خود کشاند در او می آرامم تا سالیان سال و تا رنج هایی که از زمانه کشیده ام همه و همه در پس این خاک مهربانی نهفته بگذارم و آنگاه لحظه ای دیگر دلشاد از جور زمانه غزل بدرود را بسرایم 25 بهمن 1394 تهران...
ادامه مطلب
من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم تو به یک جرعه دیگر ببری از دستم هر چه کوته نظرانند بر ایشان پیمای که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم به حق مهر و وفایی که میان من و توست که نه مهر از تو بریدم نه به کس پیوستم پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود با خود آوردم از آن جا نه به خود بربستم من غلام توام از روی حقیقت لیکن با وجودت نتوان گفت که من خود هستم دایما عادت من گوشه نشستن بودی تا تو برخاستهای از طلبت ننشستم تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیست تو جفا کردی و من عهد وفا نشکستم سعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دل نروم باز گر این بار که رفتم ج...
ادامه مطلب